شعر » میبایست پیش از این شروع میکردیم، برای جنگیدن هیچ وقت دیر نیست
بهترین دوستم را بوکسور سنگین وزن کردند برق رفت
مادرش دق کرد اخلاق پدرش سگی شد
من انتقام میگیرم تنها منتظرم برق بیاید
به نیمی از دوستانم سیگار تعارف کردهام
و نیمی دیگر در پارک ها مسلحاند
داستان » زد و خورد
هرگز ما هم را نشمردهایم که چند تاییم. گاهی با همیم ولی همیشه تنهاییم. از ما فقط آنکه تنهاییاش طولانی است دوستدختر دارد. ما به جز یکی همه کارگر یک چاپخانه بودیم و شب همانجا میخوابیدیم. او ساقی حشیش بود. در یک تاریکخانهی بوگندو ما عکس سگ و دیوید بکهام روی تیشرتها چاپ میکردیم. عصر روزی از روزهای آخر پاییز غم یکی از ما را چنان فرا گرفت که تا آب و هوایی عوض کند چارهای نداشتیم جز آنکه در کردستان برویم سربازی.
داستان » گفتوگوی اختصاصی مریلین منسون با آیدای تجریدی (آخرین بازمانده از نسل دختری ِ شهرزاد قصهگو)
مریلین منسون : از شما متشکرم که درخواست جسارتآمیز مرا برای گفتگو پذیرفتید.
آیدای تجریدی : فکر میکردم با همان هیبتی که در کنسرتها حاضر میشوی میبینمت. با این لباسها به دانشجوهای رشتهی باستانشناسی بیشتر شباهت داری.
م م : واقعن؟ این لباسها انتخاب دوستانم بود. قرار بود عادی به نظر بیایم.
آ ت. : بگذریم. دقیقن دربارهی چه میخواهی حرف بزنیم؟
داستان » خداحافظ گلابیها
آنها یک بادبادک ساختند با استخوآنهای سینهی مردی که از او فقط سبیلهایش باقی مانده بود. مرد از آنها تشکر کرد به خاطر وقتی که با او گذراندند. بچه ها زبان او را نفهمیدند. اما دولهای کوچکشان را به او نشان دادند.
در راه پیرزنی از آنها سراغ نانوایی سنگکی را گرفت. آنها به او نشانی نانوایی لواش را دادند. پیرزن رنجید و گفت فکر کردهاید نمیتوانم نان سنگک بجوم؟ دندانهایش را به آنها نشان داد بچهها از خنده رودهبر شدند. نیمی از دندانهای پیرزن طلا بود. خودش را در آینه نگاه کرد و دیگر چیزی نگفت. اما دنبال بچهها به راه افتاد.
داستان » سلوک سامورایی
یک روز تلفن زدند گفتند استخدام شدهام. من بیکار بودم اما نه فرمی پر کرده بودم نه رفته بودم خـایهمالی این و آن. روزها در اینترنت آمار دخترها را میگرفتم و شبها با رفقا پرسه میزدیم. گفتم کی بیایم سر کار؟ گفتند از فردا. مجبور شدم شبها زودتر از بقیه از چتروم بیایم بیرون.
داستان » تنهام بذارید عوضیا!
ماها معتادیم و خلطی که من تف میکنم تابلوتر از اینهاست. مردم به زخم انگشتهای من بر و بر نگاه میکنند که چه؟ پژمان شبها با دهان چسبزده میخوابید به خاطر فحشهایی که ورد زبانش شده بود. پژمان و من و دوست پژمان از یک زندگی تخمی به اینجایمان رسیده. اینجا.
در بازداشتگاه یا سردخانه، کی فکرش را میکرد به همه چیز شک کنیم. این نقشهی پژمان بود که به همه چیز. تا آن زمان من فقط به آلتم شک کرده بودم.
شعر » عذرخواهی
از دیوار فاصله گرفت سگ
و شکل محیطی اندام او در محل تلاقیاش با دیوار فضایی رنگنشده به صورت سگی منفی باقی گذاشت
مامور شهرداری داد زد «تـخم سگ هار! ریدی به دیوار» همکاران مامور سخن موزون او را مایهی التذاذ هنری دانستند و برایش کف زدند